|
چرکنویسها
|
ساعت یک و نیم ظهر جمعه
یه بطری آب یخ زده میذارم تو کیفم . مامان میرسوندم سر ایستگاه اتوبوس. زیر آفتاب میشینم منتظر خط که برم دانشکده. تو فکر برنامه ای هستم که گذاشتم از دو شب پیش اجرا بشه روی کامپیوتر اتاق دکتر ع . یعنی نتیجه چی شده ... دارم فکر میکنم که یه دختر با چادر عربی میاد کنارم میشینه میگه " خانوم ببخشید..." یه کم من من میکنه و من دارم نگاش میکنم. " خانوم...من یه دختر تنهای ترک هستم توی این شهر...اومدم دستم رو معاینه کنه دکتر...یه سال پیش عمل کردم...حالا واسم ام آر آی نوشته ولی پول همرام نیست باید برم شهرستان و برگردم... یه کرایه ای اگه بتونین بهم کمک کنین..." بعد زل میزنه توی چشمهام. کیف پولم رو در میارم بهش میگم چقدر میخوای؟ میگه " کرایم میشه هشت تومن..." تو کیفم رو نگاه میکنم ۵۰۰۰ تومن بیشتر ندارم. بهش میگم "همش همینه" میگه " خانوم تو رو خدا یه کمکی بکن... من زابراه نشم...پارسال یه دختر خانومی دانشجو پول عمل منو داد به بزرگترین آرزوش رسید..." فکر میکنم بزرگترین آرزوم چیه؟!... میگه " ایشالل به حق امام حسین به هر آرزویی میخوای برسی" یادم میاد آرزوهام رو از یاد بردم. میگم " ندارم به خدا...میبینی که..." باز قسم وآیه میده میگه "من یتیم هستم ..." میگم پاشو بریم این بانک ببینم از کارتم میتونم بردارم.
با هم میریم سمت بانک. کارت رو میزنم تو دستگاه و رمز رو وارد میکنم. برداشت وجه ۱۰۰۰۰۰ ریال
دستگاه جواب میده :" انجام این عملیات در حال حاضر مقدور نمیباشد" دوباره امتحان میکنم. میگم"فکر کنم پول تو دستگاه نیست." دختره میگه " خانوم جان یه بانک اونور تره بیا با تاکسی بریم اونجا امتحان کن...ایشالا به هر آرزویی داری برسی..." میگم "مگه نمیخوای بری ام آر آی بیا با این اتوبوسه بریم یه کارش میکنم" میگه " نه خانم جان بیا این بانک بعدی امتحان کن " سوار تاکسی میشیم ...تو ماشین میگه " خانم جان پول ام آر آی میشه هشتاد و چار تومن اگه بتونی برام جور کنی زود میارم پست میدم...من برم این ام آر آی بدم...مجبور نباشم یه بار برم شهرستان و برگردم امشب..." پیش خودم فکر میکنم...میگم " بریم ببینم اگه تو حسابم بود باشه." پیاده میشیم بانک بعدی. دو تا آقا تو صف اند به یکیشون میگه " آقا میشه ما زودتر بریم" آقا میگه "بفرمایید"
کارت رو میزنم تو دستگاه و رمز رو وارد میکنم. توی صفحه برداشت وجه رقم ها معلوم نیست. آقای پشت سری میگه "باید یکیش رو بزنید نشون نمیده." سرم داغ شده. یکیش رو شانسی میزنم. بیست تومن میاد بیرون. دوباره کارت رو وارد میکنم. میگه رمز اشتباه هست ... انگار یه کلید کیبوردش مشکل داره...دوباره رمز رو وارد میکنم. میگه " کارت وارد شده به دلایل امنیتی ضبط گردید" . کفرم در میاد. تو یه فیلم دیده بودم یه تبعه ی فرانسه بعد از طلاق از زن فرانسویش وقتی میخواد واسه شام پول از حسابش برداره کارتش ضبط میشه. احساس میکنم این دستگاه منو نمیشناسه...این بانک... از پله ها میام پایین ...سرم درد میکنه...دختره میگه " چی شد خانوم جون ..." میگم کارتم رو خورد.
راه میفتم سمت ایستگاه اتوبوس ... میگه "خانوم جان نمیشه یه کار دیگه بکنی...از یه جا واسه ما هشتاد تومن جور کنی؟...بیست تومن رو میدم دستش. کیف پولم رو باز میکنم و هرچی هزارتومنیه در میارم...سه تا. میگم " بیا بیست و سه تومن ...دیگه ندارم"میگه " خیلی خانومی ببین...نداری از جای دیگه برام جور کنی" گوشیم رو در میارم به خونه زنگ میزنم . مامان برمیداره. داستان رو واسش میگم. مامان کلی غر به جونم میزنه...میگه " دختر به اینا اعتماد نکن...اصلا چرا باهاش حرف زدی...اینا معلوم نیست چیکاره هستن..." میگم" مامان! بفرستمش در خونه بیاد ازت پول بگیره ؟" مامان میگه " دیگه چی؟ آدرس خونه هم بهش بدی؟!" دختره نمیدونه مامان چی میگه . بهش میگم " مامانم میگه نداره روز تعطیل بهت بول بده...پول نداره تو خونه" مامان میگه " باهاش خدافظی کن ... چرا ولت نمیکنه" سرم تیر میکشه به مامان میگم " خدافظ"
راه میفتم سمت ایستگاه اتوبوس ... دختره میگه " چی شد؟..." میگم " نداره...خودمم دیگه ندارم بهت بدم...به قیافم نیگا نکن منم به صد نفر بدهکارم...ایشالا با همین بیست تومن کارت راه بیفته..." دختره میگه خوب تلفن میدی برات بیارم" تلفنم رو واسش مینویسم" سرم داره گیج میره. میگه " خانم جان اگه فردا بهت زنگ بزنم بهم بقیه اش رو میدی؟" میگم " ندارم...دیدی که...تازه باید برم دنبال کارتم.." میشینیم تو ایستگاه اتوبوس. یه خانم با یه من آرایش و تیپ میشینه بغل دستمون. به دختره میگم " چرا فقط از من میخوای؟ از یکی دیگه هم بگیر" میگه " خانم جان آدم با آدم فرق میکنه"
یه اتوبوس میاد. اما اون نیست که میره ام آر آی... خانوم تیپه از دختره میپرسه "این میره فلکه؟"
دختره میگه " آره" بعد خودش هم میره سوار اون خط میشه. یه اوتوبوس دیگه میاد. خط منه. سوار میشم. میرم میشینم جای همیشگی..اون ردیف که پشت به بقیه هست. یادم میاد خودم تو خونه پول نقد داشتم. اشکم در میاد. یکی یکی داره از زیر عینک دودی میاد پایین. سرم رو به صندلی سفت فشار میدم. اتوبوس داره از جلوی ام آر آی رد میشه. یادم میاد دختره یه خط دیگه سوار شد. بطری یخ زده رو توی کیفم لمس میکنم.
از اتوبوس که پیاده میشم دیگه اشکام تموم شده . مامان زنگ میزنه" چرا گوشی بر نمیداری" میگم نشنیدم. میگه " دختره ولت کرد؟ کجایی؟" میگ " دانشگام" تند تند خودم رو میرسونم اتاق دکتر ع . برنامه اجراش تموم نشده. روی میز دکتر کتاب بچه ی سه سالش هست. روش چند تا حیوون کشیده...توی علفزار...چند تا پرنده...بالای جلدش نوشته " بگو که من چی هستم ؟ "
----
پی نوشت : دارم سلین دیون گوش میدم. یه لحظه به نظرم رسید به طرز عجیبی نمیتونم با این جمله ارتباط برقرار کنم:
...I was blessed because I was loved by you...