تبليغاتX
بازی های دو بچه در کنار رودخانه
چرکنویسها

بعضی اتفاق ها در زندگی شبیه باز کردن یک کارت پستال است که از یک دوست قدیمی رسیده باشد. سالی چند پس از مرگ او و تو ندانی که او مرده است و تو نگاهی به تاریخ نامه نیاندازی و باز کنی و بخوانی و توی دلت بگویی ای با معرفت! و یک عالمه ذوق کنی... روی کارت دست بکشی و توی ذهن مجسم کنی که همین چند روز پیش این خطوط با خودکار دوستت نوشته شده. با دستی پر از امید و عشق و زندگی... خیلی خیلی که دور احتمال بدهی چند هفته پیش نوشته... پیش خودت بگویی توی این مدت چقدر بی معرفت بودم من که برنداشتم یک تلفنی بهش بزنم یک حالی بپرسم... بعد ببینی شماره همراه جدیدش را هم نوشته پایین نامه. کیف و پاکت خرید هایت را گوشه ی خانه ول کنی و بروی سمت تلفن. گوشی را برداری و شماره را بگیری توی دلت تاپ تاپ که الان است صدایش بیاید آن طرف خط. آن وقت صدای پیامگوی مخابرات بیاید که به این شماره ها یک رقم اضافه شده است... بعد دوباره بگیری و دوباره همین را بشنوی... بعد کمی به شک بیافتی و برگردی سراغ پاکت نامه آدرس را نگاه کنی و یکهو چشمت بخورد به تاریخ.... تاریخ لرزاننده... قسمت سال لرزاننده ی تاریخ... دو سال نه... سه سال پیش است. سه سال پیش با هم بودید... دوست بودید... همکار بودید. سه سال پیش با هم بودید و این کارت مال همان موقع هاست.


یک چیزهایی بس که شیرین اند باید از اول بدانی که تاریخ گذشته اند. 


 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 22:18  توسط حوازاد  |