|
چرکنویسها
|
تمام شدن روزی که دوستش میداری آنطور است که به پایان خیابانی میرسی به یاد ماندنی. دانستن اینکه خیابانهای بسیار دیگری در پیش روست برای گذر کردن --برای باید گذر کردن-- دلیل نمیشود که پایان خیابان کنونی معمولی شود.
بابا چندبار به من جمله ای را گفته است که همیشه در یادم خواهد ماند: معمولی نباش. با تعریف خاصی که میدانم از "معمولی" دارد؛ اتفاقی که همگانی باشد و نا آگاه. و گاهی فکر میکنم شاید پی این جمله اش رفته ام تا جاییکه نگرانش کرده ام. گاهی شاید میخواسته من معمولی باشم و نتوانسته ام. امروز روز خوبی بود. برای من عید بود. سبز... و شاید هشت یاد سبز بیاندازدم از این به بعد... عددی مکعب. عددی که از تصویر جفت در سه بعد حاصل میشود. دو در فضا. در همه ی آنچه که برای آدمی قابل لمس است. آدم ها جمله های خودشان را از یاد میبرند. گاهی حتی جمله هایی که از عمق گفته اند. مثل جمله ای که انگار چند سال پیش به کسی گفته بودم و یاد آورم کرد در حالیکه هیچ فکر نمیکردم همچین چیزی را بیان کرده باشم. و بابا این جمله را شاید به یاد نیاورد اگر زمانی یادش بیاندازم. مثل اینکه یک وقت میخواست نام من را عسل بگذارد. یا جمله های دیگری. شاید نوشتن برای به یاد آوردن باشد. و همین. به یاد خود و دیگری و دیگران. نمیدانم جایی خواندم یا از آن جمله هاست که خودم شاید جایی نوشتم ... همه چیز در همه کس هست. باید اصلش مال بودا باشد یا کسی دیگر. اینکه همه چیز در همه کس هست و تنها تفاوت آدم ها این است که هر یک تنها قسمتهایی از همه چیز را به یاد میاورد، شروع میکند به دوست داشتنش، بزرگش میکند و بعد این قسمتی از همه چیز میشود آن آدم با همه ی اعمال و افکارش. تنها تفاوت آدم ها در به یاد آوردن است. و من چون در شبی سرد در تهران متولد شدم، در روزی که باد میامد به دبستان رفتم، چند سال کنار دریا زندگی کرده ام این هستم که هستم. همه ی اینها در محیط باعث شده اند که من قسمتهایی از "همه چیز" را به خاطر بیاورم که پسری متولد کوه های بلند، که در روزی گرم در پناهگاه های صحرایی مدرسه را آغاز کرده است و هیچ وقت دریا را ندیده است آن را به یاد نیاورده باشد.
قضاوت معنای اندکی دارد. قضاوت تنها آنجا به جاست که بین دو نیمه ی یک سیب باشد. آنجا هم حتی نه شاید. سیب هم رگه دارد. یک نیم با نیم دیگر همرنگ نیست. یک سمت سیب آویزان همیشه رو به خورشید است و دیگری در آغوش برگها. مثل ماه که همیشه نیمیش در تاریکیست. اما کدام نیمه معمولی است؟ آیا آن سمت که روشن است و قابل دید است؟
آیا خیابانی که به یاد میماند معمولی است یا تمامی آن خیابانهای دیگر؟ روزی که از کنار هم قرار دادن عددی مکعب به دست میاید ممکن است معمولی باشد. درست مثل روزهای دیگر که اعدادی نا هماهنگ نمایشش میدهند.
دیروز بحث "عشق" آنقدر معمولی بود که خیلی حرفها زدیم... از شنل قرمزی گرفته تا تستوسترون. و کسی که خواهان بودن با من بود بعد برایم نوشت احساس آن چیزی نیست که من فکر میکنم و ماشینها دوست نمیدارند. خیلی چیزها آن چیزی نیستند که من فکر میکنم. و این سخت است. چون من تنها قسمتی از همه چیز را به یاد میاورم. این انقدر سخت است که بودن دو را در فضا سخت میکند. "یک" در نقطه، یک در خط و در فضا همیشه یک است. اما "دو" بزرگ میشود. دو باید چیزهای جدیدی را به یاد بیاورد. و به یاد آوردن یکی در دیگری، یکی باید به دیگری کمک کند چیزهای جدیدی را به یاد بیاورد. و این همیشه آسان نیست. حتی اگر معمولی باشد.
تستوسترون ماده ای در بدن است که اندازه عادی آن در زنان بسیار کمتر از مردان است. وقتی دو نفر عاشق میشوند تستوسترون در زن بالا رفته و در مرد کاهش پیدا میکند. جوری که هر دو به یک سطح برسند.
منبع: سلسه جلساتی در باب عشق -- شیراز 88