تبليغاتX
بازی های دو بچه در کنار رودخانه - دهه شصتی ها
چرکنویسها
پلیس جوان که توی تلوزیون پخش میشد دخترهای مدرسه ای عاشق شهاب شده بودند. به گمانم سریال شب های جمعه بود و از سر هفته توی صف و کنار حیاط حرف حرف یونس خوشتیپ و باحال بود. ما که در خانه آنقدر صبح تا شب نقد صدا و سیمای جم--هور--ی اس--لام--ی توی گوشمان بود طبیعتا دختری نمیشدیم که دلش هوای یونس و یوسف و ابراهیم و اسماعیل تلوزیون این اسطبل را بکند. بازی اش هم که سر تا پا مصنوعی و نپخته بود. تازه توی فیلم هم که یک معشوقه ای داشت و برای خودش بساطی داشت بساط افسانه های حاج آقای اسب سوار... کلا پر از تناقض و بی سلیقگی بود این سریال تا یادم هست. به هر حال این دختر های دهه شصتی بزرگ شدند و پسر های دهه های یکم این طرف و آن طرف بزرگ شدند و قصه ها کم کم عوض شد... اسطبل عوضی تر شد و ما هم بی حوصله تر... رفتیم توی کتابخانه ها و درها را روی خودمان بستیم. نشستیم از مارکس قدیم خواندیم و فروم جدید... از نیچه و از رومی. پروانه های کوچک و جمع و جوری شدیم بایک عالم ستاره و نگین که از توی پیله ی خیس در نمیامدند. آرزوهایمان آرزوهای کمی شدند و آرزوهای دورتری. آرزوی شاهزاده ای که خدا را قبول داشته باشد اما بت پرست نباشد. آرزوی خانه ای که در کوچه ای بنبست نباشد. آرزوی همسایه هایی که دوست داشته باشند. دست کم شب چهارشنبه ی آخر سال برای خودشان سوری داشته باشند... گاهی عروسی ای داشته باشند برویم برقصیم و برنج آنقدر گران نباشد که شام ندهند... دهه شصتی ها بچه های تنهایی هستند. خواب چهارشنبه سوری را می بینند اینطرف و آنطرف دنیا. بوی چوب های ایران... بوی جنگل های شمال... بوی نارنج های بهار شیراز را توی خواب میشنوند و همدیگر را بغل میکنند. صبح اما از خواب بیدار میشوند همدیگر را میبینند و از کنار هم رد میشوند. همه دلخوشی روزشان این هست که دستمال سبزی سفیدی ببندند به گردن غازهایشان و توی باغچه ها ولشان کنند به چریدن. شهاب بزرگ شد. کم کم بزرگ شد نه مثل اژدهایی که از توی یک چراغ جادو بیرون بجهد. و دوست داشتنی شد. چون شهاب شبیه شاهزاده ی خورشید خانم هست. شبیه همان پسری که از دل جنگل متولد میشود و هیچ کشیش و ملایی ندیده به عمرش... کتاب مقدسی در دستش نیست اما چیزهایی توی دلش هست... دست کم بر زبانش جاریست... چیزهایی که تنها گذر آرام فصل ها به شازده های جنگل یاد میدهد... اگرچه جنگ باشد... اگرچه قحطی باشد... اگرچه... اگرچه.

من از اینکه پیام تبریک چهره ها را و عکس های لختی شان را با این و آن قسمت کنم بدم میاید. اما حرفهای شهاب را دوست داشتم بعد از نادر و سیمین... شاید چون از جدایی حرف نمیزند.



 و تنها اوست یگانه خالق متعال سلام اصغر عزیز، 

شاید بی مناسبت نباشد که به مثال عهد قدیم و سرداران رشیدی که افتخارات برای این سرزمین رقم زدند، تو را نیز فاتح بزرگ نامید و سردار تاریخ ساز پهنه فرهنگ و هنر این سرزمین. خوشحالم که در رکابت بودم برای خدمت به فرهنگ و هنر این سرزمین که مردمان نجیبش را شایستگی بهترین هاست و عجب داستان پر فراز و نشیبی داشت این سفر بزرگ از نقطه آغاز که از اندیشه ات بر قلمت جاری شد تا لحظه ای که پرچم نجیب این دیار در یکی از قله های رفیع ادب و فرهنگ وهنر جریان ساز و تاثیر گذار سینمای جهان به اهتزاز در آمد و چه شیرین بودند صورت هایی که در آنان شکوه چشمان اشک بار و لب های خندان توامان جاری بود و یقینم بر این است که شعور کامل حاکم بر نظم آفرینش، صدای خلوص قلب و اندیشه تو را شنید، آنگاه که برای اولین باری که گرد هم بودیم و بر نما های مستند از تصاویر غمناک دادگاه های خانواده چشم دوخته بودیم، تو به جای اینکه بگویی فیلمی خواهیم ساخت چنین و چنان، گفتی: "بچه ها می بینید مشکلات مردم را؟" و این خلوص خدمت بود و قربانی هابیل که بر درگاه احدیت پذیرفته شد، آن را برکت داد و بر بام فرهنگ جهان بیافراشت و به واسطه آن دل ملتی را که هر روز و به هر بهانه صدایش می کنند گرم و شاد و امیدوار کرد. اما در میان این آوا های خوش شادمانی، به گوش رسید صدای قابیل هایی که ناهنجار و گوش خراش داد سخن سردادند از بی ارزش بودن تلاشت. چه خوش گفت شاعر که از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست اما حقیقت همیشه پیروز است. آنچه تو کردی سهم بودنت را کامل کرد، الهام بخش و امید آفرین شد و غبار از چهره کهن و پر اصالت این سرزمین بار دیگر برگرفت و حالا همگی با عشق بیشتری بر عمق نگاه یکدیگر چشم می دوزیم و لبخند می زنیم و خوشحالیم که این خاک، خاک بزرگ پرور است، همواره بوده و باز خواهد بود. دستانت پر توان و خدا قوت. به هم او می سپارمت که همانا خیرالحافظین است.


+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 15:36  توسط حوازاد  |