ابر پوچی
عاشقان کین جلوه ها در محضر هم میکنند
چون به منزل میروند آن کار دیگر میکنند...
بزرگترین پوچی که آدمی در این عالم میتواند با آن مواجه شود پوچی در عشق است. در عشق بازی... درعشق ورزی... و عشق. و این سه به همین ترتیب رخ میدهد. یعنی اول حوا خودش را یکهو به یاد میاورد در بر آدم. رویش را به دیوار میگرداند و بغض میکند. این عطر نا آشنا که به مشامش رسیده از که هست؟ یا که آدم یکباره دندانهایش به هم فشرده میشود... این کبودی گرد کوچک روی بازوی لطیف حوا از کجاست؟ این که و این کجا... عجیب ترین سوالهای عالم که پرسنده را میلی به یافتن جوابش نیست. این اول پوچی عشقی آدمیست. دوم پوچی در عشق ورزی است... حوا توی آینه نگاه میکند مادام که صدایی پشت خط میگوید "خوب عزیزم! من دیگر بروم سر کار و بدبختیم" توی آینه اشک توی چشمهاش حلقه میزند. یا که آدم اگر این سوی خط باشد و بشنود "کلاس موسیقیم که تمام شد میروم دنبال بچه ام از مهدکودک برش دارم" آدم گردنش تیر میکشد... عرق سرد مینشیند کف دستهاش. و اما سوم پوچی ... این ابرپوچی... این پوچی آخر است. پوچی در عشق.
پوچی در عشق یعنی هستی ات بشود همان تو که یک روز دل کندی از آن و آن نیست شد... امروز میرود که آن هست شود دوباره و اینبار این تو پوچ.