لا لی لو لا
دختر ۱۳ یا ۱۴ ساله ای که بودم و شمال زندگی میکردیم روزهایی که :زنگ آزاد؛ داشتیم با نسیم و دختر دیگه ای که مدتها اسمش یادم نمیومد توی یکی از کلاسای خالی می نشستیم و من براشون آواز میخوندم. چیزای قر و قاطی که نه فارسی بود و نه انگلیسی. صدام رو دوست داشتند و منم یکمی سر کارشون میگذاشتم. شاید بعضی وقت ها حتی فکر می کردند که چقدر انگلیسی بلدم... منم باورم میشد چون شاگرد زرنگ کلاس بودم. توی اون روستا میشد در آن واحد هم شاگرد زرنگ کلاس باشم هم تک خوان گروه سرود و تواشیح هم دختری که با معلم هنر روی دیوارای مدرسه رو نقاشی رنگ و روغن میزد هم کسی که با معلم ادبیات شطرنج بازی میکرد... هم کلاسیهام دوستم داشتند حتی اونهایی که معلم ها به من می سپردن تکلیف هاشون رو چک کنم و به اصطلاح ؛مراقب؛ اونها باشم. هیچ جای دیگه نرفتم به عمرم که همه چیز اینقدر ساده و الکی بوده باشه... اینقدر نزدیک به خاله بازی و کارتون های تلوزیون.
http://www.youtube.com/watch?v=x5twt5oCUTM&feature=related
همه ی اینها یادم رفته بود. امروز این آواز رو که شنیدم یک هو همه اش برام زنده شد. این آواز بی کلام نیست. اما شاید بدون کلمه باشه. کلمه ها در این زبان مرزی ندارند. مرزشون رو کسی مشخص میکنه که آفرینش میکنه... آواز و عشق و بازیگوشی... زبانی آفریدن در لحظه... بداهه خوندن. یادم اومد که اون دختر دوست داشت پریا صداش کنیم. اما هنوز اسم خودش یادم نمیاد... باید بیشتر به این آواز گوش کنم... یا شاید باید امروز توی راه جنگلی سعی کنم برگردم به آوازهایی که کلمه هاش از خودم بود. به ۱۳ یا ۱۴ سالگیم.