خالی میان خاطره ای از خیال دور

تو میشوی جدا... به خیالت هوا خوش است

اما به دامنت که گرفته میان راه

در سنگ لاخ خسته و خاکت حواس نیست. 

با کودکی که جرم در او لانه کرده است

هر روز میروی سر کار و قرار و بار

بیگانه با گذشته ای و در زمان حال

عاقل... زرنگ... سواد دار... کلاه دار.

یک روز وقت باز سوی کار رفتنت

بیکار میشوی... متخلخل... عبوس... تلخ

لیوان قهوه مچاله در دست زخمی ات

زخمی که باز کرده سر و درد و خارخار.

باید ورق بزنی... روزهای قبل

نه ماه قبل.. نه سالی که قرنها گذشت

از آن گذشتنت ز سر کوی یاری و 

عمری به دست خویش به صرف هوا گذشت...

ای روزگار لامروت شاعران مرده ی دستچین شده

با خاطرات دور و گرم و گره خورده شان چه میکنی 

دست از گلوی شعر های قدیمی و خسته شان

کوتاه کن که بیهده... در پی دفن مومیاستی.

از ترس سوی آینه ی اشعار و زخم هاش

سر بر نمیکنی که پیکر خود را در آن ... ای وای خود را در آن... که مبادا.

 

روزی بیا به نوازش در زمان حال... روزی بیا بیا بگو به زبانی... زبان حال

که اتفاقهای قدیمی در خاطرات ما

بهتر... جوان تر از خود ما زندگی کنان

دیوانه وار و مست و غلیظ اند... در مرور 

روزی بیا و ببین این حقیقت است

این آن که میشناسی اش از روزگار دور.

 

 

 

 

از انگور یاقوتی تا توت آبی

یادم هست یک بار هم کاسه ای پر از توت آبی کردم. همان بلوبری که آن زمان به مذاقم تلخ میامد و حالا شده میوه ی مورد علاقه ام. پشت پنجره ی اتاق نقلی ام نشسته بودم که گوشه ایش سینک و گاز داشت وگوشه ای تخت خواب. دم غروب بود. بوی نم از کوچه ی مارتینا میامد. بدجور بوی غربت میامد. کاسه را گذاشتم جلوم و آرزو کردم تبدیل شود به انگور یاقوتی. اما نشد... نشد که نشد.

 

 

https://soundcloud.com/mohsun-adie/karunesh-beyond-the-horizon-2