خالی میان خاطره ای از خیال دور

تو میشوی جدا... به خیالت هوا خوش است

اما به دامنت که گرفته میان راه

در سنگ لاخ خسته و خاکت حواس نیست. 

با کودکی که جرم در او لانه کرده است

هر روز میروی سر کار و قرار و بار

بیگانه با گذشته ای و در زمان حال

عاقل... زرنگ... سواد دار... کلاه دار.

یک روز وقت باز سوی کار رفتنت

بیکار میشوی... متخلخل... عبوس... تلخ

لیوان قهوه مچاله در دست زخمی ات

زخمی که باز کرده سر و درد و خارخار.

باید ورق بزنی... روزهای قبل

نه ماه قبل.. نه سالی که قرنها گذشت

از آن گذشتنت ز سر کوی یاری و 

عمری به دست خویش به صرف هوا گذشت...